چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان
ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی
پرداختند.
اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ
امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است.
بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را
برای او توضیح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم
که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و
از آنجایی که زاپاس
نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک
بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فکری کرد و
پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند.
چهار دانشجو روز بعد به
دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک
ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله
نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ
دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ
بدهند که سوال این بود:
" کدام لاستیک پنچر شده بود ؟"
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 12:31  توسط joooker
|
اهنگ بسیار زیبا و بمب ارمین به نام چیزی شده
دانلود
+ نوشته شده در سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 16:44  توسط joooker
|
اهنگ بسیار زیبا و شندیدنی شهرام شکوهی به نام اسیر
دانلود
+ نوشته شده در سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 16:41  توسط joooker
|
اینم دموی اهنگ زیبا و فوق العاده قشنگ شهرام شکوهی به نام دل دیوونه
دانلود
+ نوشته شده در سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 16:40  توسط joooker
|
اینم اهنگ زیبا و قشنگ فرشته پاک از سیامک عباسی
دانلود
+ نوشته شده در سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 16:38  توسط joooker
|
اینم اهنگ جدید و زیبای شهرام شکوهی
دانلود
+ نوشته شده در سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 11:32  توسط joooker
|
اخرين لحظه ي رفتن تو يادم نمي رهي فرستم به تو لعن
اشكا دونه دونه رو گونه ي من نشسته بود
دلم از جور زمونه خسته بود
وقتي كه تو بوسه هاتو مي دادي
انگاري اتيش به قلبم مي زدي
نوبت من كه رسيد انگاري ديرت شده بود
عشق بي دليل من دست و پا گيرت شده بود
با نگاه تو به ساعت دل من شكست و ريخت
شيشه ي عمر منم تموم شدو هيشكي نديد
تو مي رفتي رو تن برگاي خيس
فكر مي كردم تو خيالت كسي نيست
عمريه چشم به درم منتظر نامه هاي سالي يه بار
من مي خوام ببينمت تو و خدا فقط يه بار
به خدا دلم ديگه جاي شكستن نداره
پيش قلب بي وفات نگاه من كم ميا ره
امان از خوش خيالي در به دري اوارگي
ديگه لعنت مت زندگي
+ نوشته شده در دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 13:55  توسط joooker
|
روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و
کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو نوشته بود: من
کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او
انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون
اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان
دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر
آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه
و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او، خبرنگار را شناخت و خواست
اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید، که بر روی آن چه نوشته
است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به
شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است، ولی روی تابلوی او نوشته شده بود: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم.
+ نوشته شده در دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 13:52  توسط joooker
|
اي كاش مي دونستي كه توي اين روز هاي غريب چقدر دلم بهانه تو رو مي گيره
اي كاش مي دونستي كه اين روز ها چقدر دلم هواي با تو بودن رو كرده
اي كاش مي دونستي كه توي اين روزهاي بي تو چقدر دلم گرفته
اي كاش مي دونستي كه چقدر دلم هواي ضرب آهنگ صدات و اون صداي دلنشين قدمهات رو كرده
اي كاش مي دونستي كه چقدر دستم گرمي دست هات و گوشهايم گرمي اون صدات رو كم داره
اي كاش مي دونستي كه توي اين روز هاي بي تو چقدر دلواپس تو ام
اي كاش مي دونستي كه بي لطف حظورت چقدر تنهام
اي كاش مي دونستي كه چقدر خسته و چقدر به حضور گرم و سبزت محتاجم
اي كاش بدوني كه چقدر توي اين روزهاي بي تو آرزوي با تو بودن رو دارم
اي كاش تو همه روزهاي تنهاييم پيش من بودي و من تنها نبودم
اي كاش با حضور سبزت خونه دلم رو روشن تر مي كردي نه تاريك و ويران
اي كاش واقعا بودنم رو باور داشتي
اي كاش تركم نمي كردي و تنهام نمي زاشتي
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 14:0  توسط joooker
|
دختر پسري با سرعت120کيلومتر سوار بر موتور سيکلت
دختر:آروم تر من ميترسم
پسر:نه داره خوش ميگذره
دختر:اصلا هم خوش نميگذره تو رو خدا خواهش ميکنم خيلي وحشتناکه
پسر:پس بگو دوستم داري
دختر :باشه باشه دوست دارم حالا خواهش ميکنم آروم تر
پسر:حالا محکم بغلم کن(دختر بغلش کرد)
پسر:ميتوني کلاه ايمني منو برداري بذاري سرت؟اذيتم ميکنه
و.....
روزنامه
هاي روز بعد: موتور سيکلتي با سرعت 120 کيلومتر بر ساعت به ساختماني اثابت
کرد موتور سيکلت دو نفر سرنشين داشت اما تنها يکي نجات يافت حقيقت اين بود
که اول سر پاييني پسر که سوار موتور سيکلت بود متوجه شد ترمز بريده اما
نخواست دختر بفهمه در عوض خواست يکبار ديگه از دختر بشنوه که دوستش
داره(براي اخرين بار)
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 13:55  توسط joooker
|
پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون
آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن
کرد که ناگهان یک ماشین به او زد.مرد به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند واو
را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که
آماده عکسبرداری از استخوان بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد ولنگ
لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت:"که عجله دارد ونیازی به عکسبرداری
نیست" پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند.برای همین از او
دلیل عجله اش را پرسیدند. پیر مرد گفت:" زنم در خانه سالمندان است.من هر
صبح به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم.نمیخواهم دیر شود!" پرستاری به
او گفت:" شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم. که امروز دیرتر میرسید."
پیرمرد جواب داد:"متاسفم.او بیماری فراموشی دارد ومتوجه چیزی نخواهد شد
وحتی مرا هم نمیشناسد." پرستارها با تعجب پرسیدند: پس چرا هر روز صبح برای
صرف صبحانه پیش او میروید در حالی که شما را نمیشناسد؟"پیر مرد با صدای
غمگین وآرام گفت:" اما من که او را مي شناسم
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 13:53  توسط joooker
|
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی
غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با
بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین»
را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل
رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ،
پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،
داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند
طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا
میخکوب شدند.
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ
صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند.
ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار
کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد
ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
راوی
جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از
پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››
قطره
های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان
می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می
کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او
را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق
خود به مادرم و من بود
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 12:37  توسط joooker
|